ادبکده

تضمین غزلی از قیصر امین پور
نویسنده : علیرضا - ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٦
 

 

هر کس به کوچه نخل عزای ترا چو بست
رفت آن خیال باز سخن آفرین ز دست

 

دیوانه گشت ماه و دل از آسمان گسست
دیگر نبود شور و غبار جنون نشست

«آواز عاشقانۀما در گلو شکست

حق با سکوت بود صدار در گلو شکست»

بعد از تو دل بهانۀبودن نمی کند
گل در میان غنچه غنودن نمی کند

 

میلی به گفتگو و شنیدن نمی کند
دلدار دل ز یار ربودن نمی کند
ج

«دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانۀدل ما در گلو شکست»

این گونه بود صعب و غم آلود حاصلم
کاش آن خیال سبز تو آید به منزلم

 

سوگی به پاست از تو در این سوی محفلم
نوری بتابد از نفس عشق بر گلم

«سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست»

همچون بنفشه بود رخت در مسیر باد
رؤیا صفت به سوی سرانجام پر گشاد

 

داغ سکوت بر دل این عاشقان نهاد
آن کوه استوار چرا این چنین فتاد

«ای داد کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای های های عزا در گلو نشست»

در دیده خنده در نگهت آفتاب بود
بعد از تو هر عمارتی که بدیدم خراب بود

 

گویا برای رفتنت این سان شتاب بود
هر چشمه سار بعد عبورت غبار بود

«آن روزهای خوب که دیدیم خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست»

هرگز مگو که سرو وجودش فتاد رفت
داغی شگرف بر دل یاران نهاد رفت

 

باور مکن که نقش خیالش ز یاد رفت
قیصر ز روم و از بر ما کیقباد رفت

«بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت

آیا زیاد رفت و چرا در گلو شکست»

مهتاب رفت و دیده به آن سوی بام ماند
این طفل شعر بی تو پریشان و خام ماند

 

آهو گذشت از دل این دشت و دام ماند
قیصر گذشت و از پس او این کلام ماند

«فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست»

زنجیری از فراق تو تفتیده بر تنم
از شوق آنکه خار ز راه تو برکنم

 

شیدا گمان مکن که من از روی و آهنم
آتش گرفت دست و گریبان و دامنم

«تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا...در گلو شکست»